حكيم ابوالقاسم فردوسى

374

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

فرستاده به نزديك تخت لهراسپ رسيد ، بر او آفرين كرد و او را نماز برد . آنگاه آن فرستاده كه خودش با خِرد و داد بود ، پيام قيصر گرانمايه را بداد . شهريار ايران از شنيدن گفتار او اندوهگين گشت و از آن گردش روزگار برآشفت . پس جاى گرانمايه‌اى بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بيآوردند . سپس لهراسپ گستردنى زربافت و پوشيدنى و خوردنى بسيارى بدانجا فرستاد و چنان با بزم آن فرستاده را بنواخت كه گويى هرگز آن پيغام رزم را نشنيده بود . ليك چون شب فرا رسيد ، لهراسپ از آن انديشه چنان پيچان بخفت كه گويى با درد و اندوه جفت گشته بود . چون روز فرا رسيد و خورشيد بر تخت زرّين آسمان بنشست و با ناخن خود رخسار شب تيره را زخم بزد ، لهراسپ بفرمود تا زرير به پيش او رفت و بدين سان زرير چندى با شاه سخن گفت . پگاه قالوس نيز خواست تا به نزد شاه بار يابد . پس او را بار دادند و ايوان را از بيگانه تهى كردند و او را در پيش بنشاندند . آنگاه لهراسپ به او گفت : اى پر خِرد ، مبادا كه جانت بجز خِرد بپرورد . سخنى از تو بپرسم . پس تو نيز پاسخ راست بگوى و اگر خردمندى ، راه كژّى مپوى . تا كنون اين هنرها در روم نبود و قيصر در پيش شاهان ديگر زبون بود . ليك اكنون او به هر كشورى باژخواهى فرستاده و تخت و تاج مىجويد . الياس را نيز كه پهلوانى با نام و پرخاشخر در سرزمين خزر بود ، اينك با سپاهيانش مىگيرد و مىبندد . پس برگوى كه چه كسى او را به اين نام جستن راه بنموده است ؟ فرستاده كه چنين شنيد ، گفت : اى شاه خردمند ، اين من بودم كه از براى باژخواهى به سرزمين خزر رفتم و براى بردن آن پيام رنج بسيار بردم ، ليك هيچ‌كس تا كنون در اين باره از من نپرسيده بود . ولى شاه ايران مرا چندان نواخت كه ديگر نبايد گردن خود با كژّى برافرازم . بدان كه سوار دليرى به نزد قيصر آمده كه شير بيشه را نيز به چنگ مىآورد . در روز رزم به مردان مىخندد و به هنگام بزم ، پيوسته جام مِى مىخواهد . در رزم و بزم و روز شكار هرگز سوارى چون او نديده‌اند . قيصر پر مايه‌ترين دخترش را كه همچون گرانمايه‌ترين افسرش بود ، به دو داد . اكنون او در روم افسانه گشته است زيرا كه اژدهاى نرّ نيز در